تبليغاتX
جهادگرشهيد مهندس حاج رضانصوحي

اعجاز الهی در اولین سفر

 

 اولین سفر رضا در 16 سالگی است که تنها برای دیدن خواهر راهی اهواز  می شود. پدر و مادر آرام و قرار ندارند، اضطراب و  دلشوره ی عجیبی پیدا کرده اند. نمی دانند چه اتفاقی قرار است رخ دهد، رضا را از زیر قرآن رد می کنند، اتوبوس با 38 نفر سرنشین به سمت اهواز حرکت می کند. اکنون 7 ساعت از حرکت اتوبوس گذشته است، رضا مشتاقانه مناظر بیرون را تماشا می کند و با دیدن کوههای سر به فلک کشیده و بیابان های برهوت،آیة الکرسی را زمزمه می کند و یک مرتبه به خوابی عمیق فرومی رود. اتوبوس یک مرتبه از مسیر منحرف می شود و پس از تکانهای شدید و وحشت آور واژگون می گردد. اکثر سرنشینان اتوبوس در دم جان می دهند و تعداد کمی زنده  می مانند با جراحاتی عمیق واستخوان هایی خردشده. اجساد له شده را جمع می کنند و مجروحین را به بیمارستان جندی شاپور اهواز منتقل می کنند. رادیو، تلویزیون و روزنامه ها این حادثه ی دلخراش را گزارش می کنند، رضا در بیمارستان از خواب بیدار می شود، با تعجب می پرسد من این جا چه می کنم؟  پزشکان و کادر بیمارستان دور او جمع می شوند، فکر   می کنند که او حافظه اش را از دست داده است، اما پس از انجام معاینات متوجه می شوند که کوچکترین خراشی به او وارد نشده است. حاضرین همه حیران می مانند که آیا واقعاً این شخص در آن اتوبوس بوده است و جالب تر این که، در آن میان یکی از کارکنان بیمارستان، اتفاقی جلو می رود و می پرسد اسمت چیست؟ وقتی جواب می شنود که من رضا نصوحی هستم، او را می شناسد و سریع او را به منزل می رساند.

 گر نگهدار تو آن است که من می دانم      شیشه را در دل سنگی نگه می دارد

آری خدا رضا را حفظ کرد تا میزان بندگیش را در روزهای سخت بیازماید. رضا از آن زمان به بعد ایمان قویش به یقین تبدیل شد و زندگی دوباره اش را وقف خدمت به خلق خدا نمود. 

 

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 9:27 |