عباس و فاطمه
مشتی نمونه ی خروار
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی بود یکی نبود، سالها پیش، توی یک روستا، یک مرد جوان با همسرش توی یک خانه ی طاق و چشمه ایِ خشت و گلی زندگی می کرد . وضع مالی شان اصلاً خوب نبود اما قلبشان پر از ایمان بود. اونا یک دختر کوچولو داشتند و حالا مدتی بود چشم به راه یک نوزاد دیگر بودند. نصف شب باران گرفت، آب از سقف خانه شان شروع به چکیدن کرد. عباس با صدای چک چک باران بیدار شد، دید زنش ناجور به خود می پیچد، سریع از خانه بیرون رفت و پس از مدتی، نفس زنان با زن قابله وارد خانه شد. زن قابله رفت تو اتاق گلی و در را بست و مرد توی ایوان منتظر ماند، صدای ناله فاطمه طاقت اونا برده بود. یک مرتبه رفت تو خیال، آخه اون 1304 همزمان با تشکیل حکومت پهلوی به دنیا آمده بود، از زندگیش جز رنج و عذاب چیزی ندیده بود. بچه ی یک ساله بود که پدر پیرش را از دست می دهد، مادر جوانش برای یک لقمه نان مجبور می شود اونا رها کند و با یک پیر مرد دیگر ازدواج کند. حالا اون با برادرش زندگی می کند. فقر و نداری بد جوری اونا را اذیت می کند. آرزوی ذره ای محبت به دلش مانده، اگر یک تکیه نان جو یا ارزن گیرش بیاد باید با ترس و وحشت، با کتک و اشک چشم قورتش بدهد، از صبح تا شب تو صحرا کار می کند و با دستهای کوچکش خوشه های جو و ارزن را جمع می کند و بعد با چوب تو سرشان می زند تا دانه ها جدا بشوند، دانه ها را از کاه جدا می کند بعد می ریزد تو آسیاب دستی، آنقدر سنگ رویی را رو سنگ زیری می چرخاند تا آرد بشوند، حالا زن برادر نان می پزد، بوش همه جا را می گیرد، اما آن قدر کم است که بچه های برادر سیر نمی شوند، اون سرش را پایین می اندازد، می رود یک گوشه می نشیند، اما گرسنگی امانش نمی دهد، فکری به سرش می زند، می دود به طرف صحرا، ریشه ی علف ها را در می آورد و می خورد، هم تلخه هم سفت ولی سیرش می کند. حالا آنقدر جان گرفته که خوابش ببرد و برای روز بعد آماده شود. یادش می آید که فقط چند روز آخر بهار با خوردن شبدر و توت می توانست شکمش را سیر کند البته به شرطی که صاحب زمین نفهمد و با چوب سیاهش نکند.
حالا نوجوان شده، همه ی امیدش به برادر است، اما یک روز برادرش خرجین الاغش را پر پیاز می کند و برای معاوضه با یک کالای دیگر از ده خارج می شود، برادر می رود اما دیگر نه خودش بر می گردد نه خبری از مرده و زنده اش می شود. زن برادر دوتا بچه کوچک دارد، دیگر نمی تواند پیش زن برادر بماند، می رود برای این و آن کار می کند، کشاورزی، کارگری، چوپانی و هر کاری که باشد. حالا 24 سالش شده، با دختر یک درویش ازدواج می کند، یک خانه که یک اتاق گلی کوچک دارد را می خرد و...
عباس غرق خاطرات گذشته بود که یک مرتبه صدای گریه ی نوزاد اونا به خود آورد. زن همسایه از اتاق بیرون آمد و گفت: پسره، بچه پسره . دستش را به آسمان بلند کرد : خدایا شکرت، یا امام رضا، اسمش را می گذارم رضا.
با تولد رضا همسرش بیمار می شود، برای درمانش آه در بساط ندارد، مجبور می شود از ارباب مقدار کمی پول قرض بگیرد و دارو بخرد، بیماری فاطمه چند ماه طول می کشد، رضا باید یک روز شیر این زن را بخورد یک روز شیر آن زن را. ارباب پولش را می خواهد با چند برابر بهره. عباس برای اینکه بتواند قرضش را بدهد راهی ماهشهر می شود، تو هوای گرم آنجا شب و روز کار می کند و در آمدش را می فرستد برای ارباب، اما هرچه کار می کند از پس پرداخت بهره ی پول هم بر نمی آید، زن بیچاره برای اینکه بتواند شکم بچه هاش را سیر کند روزها تو نانوایی کارمی کند و شبها کار می بافد و نخ می ریسد.
چند سال تمام مرد به خانه بر نمی گردد. خدایا این چه زندگی است که یکی باید ارباب باشد و همه دست به سینه اش و یکی هم برای پرداخت نفع پول یک نسخه گیاهی دکتر چند سال خانواده اش را نبیند.
رضا کوچولو حالا سه چهار ساله شده. سراغ پدر را می گیرد. مادر پس بابا کی میاد؟ مادر قصه ی قرض ارباب را براش تعریف می کند و اشک می ریزد. رضا کوچولو می گه: مادر غصه نخور، خودم وقتی بزرگ شدم، تلافی می کنم. بالاخره بعد از چند سال زحمت از شر قرض ارباب راحت می شوند.
حالا سال 1352 است، عباس هفت تا بچه دارد و یک کارگاه کوچک آجرپزی. پسرش رضا، هم درس می خواند و شاگرد ممتاز است، هم تو کارهای کوره ی آجر پزی به پدرش کمک می کند، دارد دیپلم می گیرد، اما اون یک جوان عادی نیست، خیلی بیشتر از سنش می داند، از هر فرصتی استفاده می کند، تو خانه، تو صحرا و توی دامنه کوه برای همکلاسی هاش، حتی بچه های بزرگتر و کوچکتر از خودش کلاس می گذارد، اونا را با دین آشنا می کند، از نماز و روزه می گوید، از خدا و پیغمبرمی گوید، از ظلم شاه کشور می گوید، از تبعیض بین مردم می گوید، از فقر و نداری، از عقب افتادگی می گوید. برای همین مردم اسمش را می گذارند رضا مؤمنه.
امتحان کنکورمی دهد و با رتبه عالی در رشته مهندسی کشاورزی قبول می شود. عباس نمی داند با اون چه کار کند، آخه تو محل اونا پسرها تا ششم بیشتر درس نمی خوانند، کمتر کسی پیدا می شود که دیپلم گرفته باشد یا به دانشگاه رفته باشد. اگر اجازه ی دانشگاه رفتن به اون بدهد، هم خودش دست تنها می ماند هم جور کردن کمک هزینه دانشگاه برایش سخت است. اگر مخالفت کند آینده پسرش را خراب کرده. بالاخره زحمت را به جان می خرد و رضا را راهی دانشگاه می کند. رضا تو دانشگاه با مسائل سیاسی کشور بیشتر آشنا می شود، با افکار امام خمینی آشنا می شود، خیلی زود از طرف داران پر و پا قرص امام خمینی می شود. می شود انقلابی. می شود پخش کننده کتاب های مذهبی، رساله و اعلامیه های امام. می شود سردمدار تظاهرات. چندین بار دستگیر می شود، شکنجه می شود، تهدید می شود.
عباس خیلی برای رضا نگران است، می گه: بابا من برای تو خیلی زحمت کشیدم ، می ترسم بلایی سرت بیاورند.
رضا می گه: بابا آیا می خواهی همه مردم مثل خودت، همیشه زیر بار ظلم باشند، صبح تا شب بدوند و یک تکه نان نداشته باشند بخورند، پس چه کسی باید جلوی ظلم را بگیرد، چه کسی باید امام خمینی را که سال هاست به خاطر ما تبعید شده یاری کند، بابا من پیرهنم را در می یارم، بدنم را ببین، چرا باید بدن من را با آهن داغ بسوزونند، سوختگی ها عفونت کند و من جرأت نداشته باشم پیش دکتر بروم و دارو بخرم. بابا امثال من که به خاطر عقاید مذهبی شون، به خاطر نماز خواندن و روزه گرفتن و حرف حق زدن دارند شکنجه می شوند کم نیستند. بابا برای من نترس ، چون اگر کشته بشوم، شهیدم، مثل امام حسینی که همیشه آرزو داشتی زمانش زنده بودی و کمکش می کردی .
آره، این حرف ها، حرف دل عباس بود که حالا از زبان پسرش می شنید. عباس جواب می ده: بابا هر کار می خواهی بکن، منم تا آنجا که بتوانم کمکت می کنم، این خانه در اختیارت، هزینه پخش اعلامیه ها و برگزاری جلسات را هم جور می کنم. خلاصه انقلاب پیروز می شود، رضا حالا مهندس شده، آماده خدمت به مردم نیازمند. پاسی از شب را مشغول نماز شب و عبادت است روزها هم با زبان روزه کار می کند، مردم را جمع می کند و می برد تو صحرا به کمک کشاورزان تا محصولشان را جمع کنند، قنات ها را بروبند، از بنیان گذاران سپاه و بسیج شهرستان مبارکه می شود، کمیته ی انقلاب را تشکیل می دهد و مسئولیتش را می پذیرد، حالا مردم برای رفع اختلافات و مشکلات به اون مراجعه می کنند و او با صبر و حوصله خادمشان می شود، جهاد سازندگی را راه می اندازد، برای واگذاری زمین های زمین خواران به کشاورزان نیازمند چه عذاب ها که نمی کشد، چه تهدید ها که نمی شود و چه تهمت ها که نمی خورد. به قلب روستاهای محروم شهرستان مبارکه می رود و برایشان حمام، مدرسه ، مسجد، جاده، خانه بهداشت و.... به ارمغان می برد، کم کم مسئولیت در جهاد سازندگی لنجان، سمیرم، اصفهان، اعزام به اروپا جهت آشنایی با کشاورزی و دامداری مدرنیزه و نهایتاً تهران به عنوان عضو هیئت تهیه ی آئین نامه ی اجرایی مراکز خدمات روستایی. گرچه به گفته ی آیت الله بهشتی وجود ایشان و نبوغ خاص و ایده های بکری که داشتند برای تصدی مسئولیت در وزارت جهاد سازندگی که تازه به تصویب مجلس رسیده بود، امری ضروری می نمود اما رضا خدمت در مناطق جنگی را مقدس تر دانسته و راهی استان خوزستان می شود، با قبول مسئولیت هایی چون کمک رسانی به عملیات فتح الفتوح، پشتیبانی عملیات فتح المبین، مهندسی عملیات بیت المقدس و رمضان، کمیته ی کشاورزی جهاد شوشتر، ستاد باز سازی مناطق جنگی استان خوزستان، شورای بازسازی مناطق جنگزده ی روستایی خوزستان، دین خود را به وطن ادا می کند. عباس آرزوهای زیادی برای رضا دارد اما او بیشتروقت ها مأموریت است وقتی هم می آید مرخصی یا جلسه دارد یا مسجد و دعا وقرآن. صوت زیباش تو دعاهای کمیل و توسل دل سنگ را به درد می آورد، کمتر کسی پیدا می شد که پای دعاهاش بنشیند و حال پیدا نکند و دگرگون نشود. چه نوجوانانی که با شنیدن سخنرانی هاش عاشقانه به جبهه رفتند و شهید شدند. رضا، با اسرار پدر ازدواج می کند، بعد هم به حج تمتّع می رود.
شب ازدواج، هنگام حج و ظهر عاشورا بعد از خواندن نماز جعفر طیار روی کوه، از خدا تقاضای شهادت می کند، نو عروسش را با جنین سه ماه اش تنها می گذارد و راهی دیار خون می شود. عباس و فاطمه تا سر کوچه بدرقه اش می کنند، اونا بغل می کنند، می بوسند، بوش می کنند، با آه نگاهش می کنند، اشک مثل باران از چشمانشان جاری می شود، دل کندن پدر و مادر از رضا خیلی سخت است. حالا رضا از دید اونا دور شده. عباس یک دستش را به گلوش می مالد تا بغضش را پایین بدهد، یک دستش را به قلبش تا دردش را تسکین بدهد. چند روز بعد عملیات خیبر شروع می شود، در شب چهارم اسفند1362 عباس بعد از شنیدن اخبار با نگرانی می خوابد، خواب کربلا را می بیند، می بیند رضا همراه امام حسین شمشیر می زند و پیش می رود، یک دفعه یکی ا ز روبه رو با یک ضربه ی شمشیر سرش را جدا می کند، از خواب می پرد بالا، یا امام حسین یعنی چی شده.
چند روز بعد، بدن رضا را که سرش با ترکش خمپاره متلاشی شده بود، تحویل می گیرد. آری، پسر عزیزش، حاصل عمرش، مهندس حاج رضا نصوحی، جهاد گر و سنگر ساز بی سنگر، در صبح دم چهارم اسفند تا بی کران آسمان پرواز می کند تا راه و رسم پریدن را به انسان های عاشق بیاموزد و به ندای « هل من ناصر ینصرنی» امام حسین (ع) پاسخ بگوید.
نمی دانم عباس و فاطمه، چگونه باید این فراغ را تحمل کنند. کمر خمیده و قلب سوخته ی آنان را چه چیز تسکین می دهد. خدایا اگر تو کمک نکنی زبان از بیان حوادث عاجز می ماند، و اکنون سه سال است که عباس و فاطمه اشک چشمشان خشک نشده، هنوز جنگ ادامه دارد، حالا نوبت سعید، جوان 18 ساله ی آنان است که لباس مقدس سربازی به تن کرده و راهی دیار خون، جهت نبرد با دشمن دون شده. قد و بالایش، هیکلش، چشمان سیاه و ابروان پر پشتش، ایمانش، هیبت و شجاعتش هر بیننده ای را مجذوب خود می کند. در سپاه مهدی، گردان ابوالفضل، عملیات کربلای 5، منطقه ی شلمچه خط شکن می شود و در صبح دم چهارم اسفند 1365، درست در لحظه ی شهادت رضا، از ناحیه سر ترکش می خورد و شربت شیرین شهادت را می نوشد.
عباس که دیگر توان راست کردن کمر را ندارد، ضعیف و ضعیف ترشده و با این دنیای فانی وداع می کند تا آنچه را در دوران عمرش از بعضی انسانهای زالو، شرور، پست تر از جماد و وحشی تر از حیوان و بعضی انسانهای متعالی، با ایمان، خالص، ایثارگر، با گذشت و برتر از فرشته دیده است برای معبودش تعریف کند.
فاطمه چند سالی فراغ او را تحمل می کند تا اینکه در شب سالگرد شهادت فرزندانش، در ظهر عاشورا نماز می خواند و شتابان به مسجد می رود و در میان خیل عظیم عزاداران امام حسین(ع) وعده ی حق را لبیک می گوید و همه را با چنین مرگی متحیّر می سازد.
قصه ی عباس وفاطمه تنها مشتی ایست نمونه ی خروار. قصه ایست مانند قصه ی هزاران هزار ایرانی ستم دیده و غیور و شهید پرور که از همه چیزشان گذشتند تا اسلام بماند، حق بماند، عدالت بماند، انقلاب و جهاد و شهادت بماند، ایران بماند، سربلند و استوار.
آری این مملکت، مملکت امام زمان (عج) می باشد و حفظش با خدا
دنیا بداند، ایرانی، که چنین مردمانی دارد، شکست ناپذیر است و ایرانی بداند که داستان گذشتگانش چه بوده است و پا جای پای آنان بگذارد که این است رمز پیروزی .

